تبلیغات

یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟
برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند.
برخی
«دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری
دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه
بیان عشق می دانند.
در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد:

اسامی حکایت ها:
ثواب تجاوز به پیر زن
حکایت جذاب مرگ گربه
حکایت همه كس-یك كس-هر كس و هیچ كس
حکایت شیری که عاشق آهو شد
اعتراف نزد کیشیش در باره یهودی بزدل
ماه عسل و مراحل ازدواج
لطیفه خدا ناظر نیست !!
عکس یادگاری
بحث حضرت یونس و جواب دندان شکن کودک
امان از تعجیل در قضاوت و نتیجه گیری عجولانه !
حکایت جذاب آغا محمد خان و شکایت شاکی
فاصله دخترک تا پیرمرد یک نفر بود، روی نیمکتی چوبی، روبروی یک آبنمای سنگی.
پیرمرد از دختر پرسید:
- غمگینی؟
- نه.
- مطمئنی؟
- نه.
- چرا گریه می کنی؟
- دوستام منو دوست ندارن.
- چرا؟
- چون قشنگ نیستم
- قبلا اینو به تو گفتن؟
- نه.
- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم.
- راست می گی؟
- از ته قلبم آره
دخترک بلند شد پیرمرد رو بوسید و به طرف دوستاش دوید، شاد شاد.
چند دقیقه بعد پیرمرد اشک هاشو پاک کرد، کیفش رو باز کرد، عصای سفیدش رو بیرون آورد و رفت
اگه می خوای كه بدونی ماجرای "خر ما از کرگی دم نداشت" چیه برو به ادامه مطلب

در
زمانهای بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود، فضیلت ها و
تباهی ها دور هم جمع شده بودند، آنها از بی كاری خسته و كسل شده بودند.
ناگهان ذكاوت ایستاد و گفت بیایید یك بازی بكنیم مثل قایم باشك.
همگی
از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فورا فریاد زد، من چشم می گذارم و از
آنجایی كه کسی نمی خواست دنبال دیوانگی برود همه قبول كردند او چشم بگذارد.
دیوانگی جلوی درختی رفت و چشم هایش را بست و شروع كرد به شمردن .. یك .. دو .. سه .. همه رفتند تا جایی پنهان شوند.
لطافت
خود را به شاخ ماه آویزان كرد، خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد،
اصالت در میان ابرها مخفی شد، هوس به مركز زمین رفت، دروغ گفت زیر سنگ
پنهان می شوم اما به ته دریا رفت، طمع داخل كیسه ای كه خودش دوخته بود
مخفی شد و دیوانگی مشغول شمردن بود هفتاد و نه ... هشتاد ... و همه پنهان
شدند به جز عشق كه همواره مردد بود نمی توانست تصمیم بگیرید و جای تعجب
نیست چون همه می دانیم پنهان كردن عشق مشكل است، در همین حال دیوانگی به
پایان شمارش می رسید نود و پنج ... نود و شش. هنگامی كه دیوانگی به صد
رسید عشق پرید و بین یك بوته گل رز پنهان شد.
دیوانگی فریاد زد
دارم میام. و اولین كسی را كه پیدا كرد تنبلی بود زیرا تنبلی، تنبلی اش
آمده بود جایی پنهان شود و بعد لطافت را یافت كه به شاخ ماه آویزان بود،
دروغ ته دریاچه، هوس در مركز زمین، یكی یكی همه را پیدا كرد به جز عشق و
از یافتن عشق نا امید شده بود. حسادت در گوش هایش زمزمه كرد تو فقط باید
عشق را پیدا كنی و او در پشت بوته گل رز پنهان شده است.
دیوانگی شاخه
چنگك مانندی از درخت چید و با شدت و هیجان زیاد آن را در بوته گل رز فرو
كرد و دوباره و دوباره تا با صدای ناله ای دست كشید عشق از پشت بوته بیرون
آمد درحالی که با دستهایش صورتش را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات
خون بیرون می زد شاخه به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمی توانست جایی
را ببیند او كور شده بود! دیوانگی گفت من چه كردم؟ من چه كردم؟ چگونه می
توانم تو را درمان كنم؟ عشق پاسخ داد تو نمی توانی مرا درمان كنی اما اگر
می خواهی كمكم كنی می توانی راهنمای من شوی.
و اینگونه است كه از آنروز
به بعد عشق كور است و دیوانگی همواره همراه اوست! و از همانروز تا همیشه
عشق و دیوانگی به همراه یکدیگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند ...
سلام دوستان من تصمیم گرفتم كه تحولی در روش كارم بدم؛از این بعد كسانی كه در گروه یاهومان عضو هستند می توانند از مطالب جدید و ... استفاده كنند.
Powered by us.groups.yahoo.com